برتن خورشید می پیچد به ناز 

چادر نیلو فری رنگ غروب

تک درختی خشک در پهنای دشت

تشنه می ماند در این تنگ غروب

از کبود آسمان ها روشنی

می گریزد جانب آفاق دور

در افق بر لاله ی سرخ شفق

می چکد از ابر ها باران نور

می گشاید دود شب آغوش خویش

زندگی را تنگ می گیرد به بر

باد وحشی می دود در کوچه ها

تیرگی سر می کشد از بام و در

شهر می خوابد به لالای سکوت

اختران نجوا کنان بر بام شب

نرم نرمک باده ی مهتاب را

ماه می ریزد درون جام شب

در دل تاریک این شب های سرد

ای امید نا امیدی های من

برق چشمان تو همچون آفتاب

می درخشد بر رخ فردای من. 


 

نوشته شده توسط یه نفر در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 11:5 موضوع | لینک ثابت