دردمندان را دوای نیست در میخانه ها

ساده دل آنکس که پیمان بست با پیمانه ها

مست توحیدم نه مست باده ی اندیشه سوز

سر خوشی ها را نجویم از در میخانه ها

عکس روی باغبان پیداست در هر برگ گل

سیر کن نقش خدا را در پروانه ها

داستان اهل دنیا را به دنیا دار گوی

گوش من آزرده شد از جور این افسانه ها

گر که جویی روشنی در خاطر بشکسته جوی

رونق مهتاب باشد در دل ویرانه ها

سر بپای بینوایان منهم تا زنده ام

چون خدا را دیده ام در کنج محنت خانه ها.


 

نوشته شده توسط یه نفر در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت