هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب
به خنده خنده بنوشم جرعه جرعه شراب
در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست
که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب
فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی از این آب آتشین دریاب!
به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش
به بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتاب
گل امید من امشب شکفته در بر من
بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاک ره این خرابه باید شد
بیا که کام بگیریم از این جهان خراب.
نوشته شده توسط یه نفر در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت
بگذار که بر شاخه ی این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پر گیرم از این بام و بسوی تو بیایم
خورشید از آن دور از آن قله ی پر برف
آغوش کند باز همه مهر همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است.
نوشته شده توسط یه نفر در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت
یادت نره دوست دارم خیلی دلم تنگه برات
دار و ندارم و بگیر مال خودت مال چشات
خورشید و بردار و بیار آفتابی شو به خاطرم
قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم
قرارمون یادت نره دوست دارم یادت نره
قرارمون یادت نره دوست دارم یادت نره
قرارمون ساعت عشق کنار دلشوره زدن
کنار دلواپسی و ترس یه وقت نیومدن
عاشقم و عاشق تو از همه دیوونه ترم
قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم
قرارمون یادت نره دوست دارم یادت نره
قرارمون کنار گل که سر به زیر عطر توست
تو چین چین دامنی که هزارتا بغض و میشه شست
خورشید و بردار و بیار آفتابی شو به خاطرم
قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم
یادت نره دوست دارم خیلی دلم تنگه برات
دار و ندارم و بگیر مال خودت مال چشات
قرارمون یادت نره دوست دارم یادت نره
قرارمون یادت نره دوست دارم یادت نره
مسعود جان تولدت مبارک
نوشته شده توسط یه نفر در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت

برتن خورشید می پیچد به ناز
چادر نیلو فری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان ها روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله ی سرخ شفق
می چکد از ابر ها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می کشد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده ی مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
در دل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من.
نوشته شده توسط یه نفر در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 11:5 موضوع | لینک ثابت
نغمه ی خاطر نواز مرغ شب
کاروان ماه را همراه بود
نیمه شب ها آسمان را عالمی است
آه اگر این آسمان بی ماه بود
از جهان آرزوها بوی جان
بر فراز باغ دامن می کشید
از بهشت نسترن ها می گذشت
بال خود بر گونه ی من می کشید
اختران قندیل ها آویخته
زیر سقف معبد نیلوفری
کهکشان لرزنده همچون دود عود
می کند در بزم ما افسونگری
راز های خفته در آفاق دور
در سکوت نیمه شب جان می گرفت
پر بسوی آسمان ها می گشود
دامن ماه درخشان می گرفت
خوشتر از شب های مهتاب بهار
عالمی دیگر کجا دارد خدا؟
عالم عشق و امید و آرزوست
عالم تنهایی و اندیشه ها.
نوشته شده توسط یه نفر در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 9:28 موضوع | لینک ثابت
دردمندان را دوای نیست در میخانه ها
ساده دل آنکس که پیمان بست با پیمانه ها
مست توحیدم نه مست باده ی اندیشه سوز
سر خوشی ها را نجویم از در میخانه ها
عکس روی باغبان پیداست در هر برگ گل
سیر کن نقش خدا را در پروانه ها
داستان اهل دنیا را به دنیا دار گوی
گوش من آزرده شد از جور این افسانه ها
گر که جویی روشنی در خاطر بشکسته جوی
رونق مهتاب باشد در دل ویرانه ها
سر بپای بینوایان منهم تا زنده ام
چون خدا را دیده ام در کنج محنت خانه ها.
نوشته شده توسط یه نفر در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.
نوشته شده توسط یه نفر در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت

گمان کردیم
چراغ های حقیر شهرمان
زیباتر از
ستارگان آسمان شب های اجدادمان است
و شاید
همین گمان واهی بود
که آسمان شهرمان را
این چنین خالی از ستاره کرد.
نوشته شده توسط یه نفر در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت

به که باید دل بست؟
به که شاید دل بست؟
سینه ها جای محبت همه از کینه پر است
هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را
گرم پاسخ گوید
نیست یک تن که در این راه غم آلوده ی عمر
قدمی راه محبت پوید.
نوشته شده توسط یه نفر در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 9:38 موضوع | لینک ثابت

زندگی زیباست کو چشمی که زیبایی ببیند؟
کو دل آگاهی که در هستی دلارایی ببیند؟
صبح ها تاج طلا را بر ستیغ کوه یابد
شب گل الماس را بر سقف مینایی ببیند
ریخت ساقی باده های گونه گون در جام هستی
غافل آنکو سکر را در باده پیمایی ببیند
شکوه ها در بخت دارد بی خدا در بی کسی ها
شادمان آنکو خدا را در وقت تنهایی ببیند
زشت بینان را بگو در دیده ی خود عیب جویند
زندگی زیباست کو چشمی که زیبایی ببیند؟
نوشته شده توسط یه نفر در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 9:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
لوگوی ما
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY